;
تفریح و سرگرمیحکایت

از چاله درآمدن و به چاه افتادن | حکایت شنیدنی مار و لاک پشت از کلیله و دمنه!

حکایت شنیدنی مار و لاک پشت: کَلیله و دِمنه نوشته ویشنا سرما کتابی است از اصل هندی که در دوران ساسانی به زبان پارسی میانه ترجمه شد. کلیله و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایت‌های گوناگون (بیشتر از زبان حیوانات) نقل شده‌است. نام کتاب از دو شغال به نام «کلیله» و «دمنه» گرفته شده که قصه های کتاب از زبان آن ها گفته شده است. امروز با یک داستان جالب از کلیله و دمنه با شما همراه هستیم، حکایت لاک پشت و مار!

شاید بپسندید: آزمون تمرکز: در 10 ثانیه اعداد متفاوت را بین اعداد 999 پیدا کنید!

حکایت شنیدنی مار و لاک پشت

سنگ پشت (لاک پشت) در لاک خودش کز کرده بود و غصه مي خورد . نمي دانست با اين همه مصيبت و گرفتاري چه کند . چطور مي توانست تلافي کند و انتقام خود را از مار بگيرد ؟ خرچنگي که همان نزديکي در زير آب زندگي مي کرد ، وقتي صداي سنگ پشت و ناله هاي او را شنيد ، سرش را از آب بيرون آورد و به سمت سنگ پشت رفت.

چند ضربه به لاک او زد و گفت : ” همسايه سلام ! بيداري ؟ ” سنگ پشت سرش را از لاک درآورد : ” سلام . بيدارم . اما اي کاش خواب بودم و همه اين مصيبتها را در خواب ديده بودم .” خرچنگ گفت : ” چه شده ؟ چرا اين قدر ناراحتي ؟ ” سنگ پشت گفت : ” چه بگويم ، از دست تو که کاري بر نمي آيد.”

پیشنهاد خرچنگ

خرچنگ گفت : ” شايد بتوانم کمکت کنم . پس همسايگي به چه درد مي خورد ؟ ” سنگ پشت گفت : ” آخر از دست اين مار ديوانه مي شوم . دوباره تخمهايم را خورده است . زورم به او نمي رسد ، نمي دانم چه کار کنم و کجا بروم ؟ او جلوي چشمهاي خودم ، آنها را يکي يکي مي خورد . ”

خرچنگ که بسيار ناراحت شده بود ، گفت : ” حق داري غصه بخوري ، درد کمي نيست . اما به نظر من از نشستن و غصه خوردن ، نه بچه هايت بر مي گردند و نه دردت درمان مي شود . من راه حلي به تو ياد مي دهم تا براي هميشه از شر آن مار خلاص شوي و با خيال راحت زندگي کني .

لاک پشت حرف خرچنگ را گوش داد

لاک پشت که از اين حرف بسيار خوشحال شده بود ، گفت : ” چگونه ؟ ” خرچنگ گفت : ” در اين نزديکي راسويي را مي شناسم که تنها زندگي مي کند . مي داني که راسوها دشمن مارها هستند و عاشق ماهي ، خدا را شکر که اينجا هم ماهي زياد است . تنها کاري که تو بايد انجام دهي اين است که چند ماهي بزرگ بگيري ، بعد از جلوي لانه راسو ، ماهي ها را يکي يکي بگذاري تا به لانه مار برسي .

راسو بوي ماهيها را حس مي کند و به هواي خوردن آنها از لانه بيرون مي آيد و به لانه مار مي رسد . او را مي بيند و مي کشد . هم او يک دل سير غذا مي خورد و هم تو از شرّ مار راحت مي شوي . “سنگ پشت لبخندي از رضايت زد و خرچنگ را دعا کرد . خرچنگ هنگام خداحافظي گفت : ” از همين الان دست به کار شو ، تا مار گرسنه نشده و سراغت نيامده ، از شر او خودت را خلاص کن . ” بعد تیز تیز به طرف آب حركت كرد و مي خواست وارد آب شود که سنگ پشت از او پرسيد : ” نگفتي خانه راسو کجاست ؟ ”

شاید بپسندید:کدومیکی پلیس نیست و فقط داره پلیس بازی می کنه!

راسو مار را از بین می برد

خرچنگ سرش را برگرداند و گفت : ” پشت تپه بزرگ ، آنجا مي تواني به راحتي او را پيدا کني . “سنگ پشت دست به کار شد . به اندازه کافي ماهي گرفته بود و مي توانست راسو را به لانه مار بکشاند . پس ماهي ها را برداشت و به سمت تپه بزرگ به راه افتاد . به راحتي لانه راسو را پيدا کرد و همانطور که خرچنگ گفته بود ، ماهي ها را از لانه راسو تا لانه مار با فاصله گذاشت و در گوشه اي پنهان شد .

راسو با بوي ماهي ، سريع از لانه بيرون آمد و از ديدن ماهي بزرگ در مقابل لانه اش بسيار خوشحال شد ، آن را برداشت و خورد . بعد با تعجب چشمش به ماهي دوم افتاد و بعد ماهي سوم و همين طور به دنبال ماهي ها راه افتاد تا به لانه مار رسيد . آخرين ماهي درست در کنار لانه مار بود ، خواست آن را بردارد که مار بيرون آمد . راسو وقتي مار را ديد ، به طرفش حمله کرد تا مبادا ماهي را بخورد . جنگ آن دو شروع شد و سنگ پشت که آنها را از مخفيگاه تماشا می کرد ، دعا مي کرد که راسو مار را از پا درآورد .

سرانجام راسو مار زشت را کشت و ماهي آخر را هم خورد و به لانه اش بازگشت . با رفتن راسو ، لاک پشت به سراغ مار رفت تا از مرگ او مطمئن شود . وقتي که مطمئن شد ، با خيال راحت به سراغ تخمهايش رفت و آنها را از زير خاک بيرون آورد . زندگي براي او شيرين شده بود . راسو صبح روز بعد ، به اميد ماهي از لانه بيرون آمد ، اما هيچ خبري از ماهي نبود . طبق عادت ديروز همان مسير را رفت ، اما از ماهي خبري نبود . جلو لانه مار رسيد ، نه ماري بود و نه ماهي ، نااميد برگشت تا به خانه اش برود که چشمش به سنگ پشت و تخمهايش افتاد .

حکایت شنیدنی مار و لاک پشت

عاقبت لاک پشت

سنگ پشت که از همه جا بي خبر بود ، ديد که راسو به سمت تخمهايش مي رود . دويد تا شايد آنها را نجات دهد ، اما بي فايده بود . راسو زودتر رسيد و تمام آنها را خورد . سنگ پشت بر سرش مي زد و گريه مي کرد ، اما فايده اي نداشت . بايد از آنجا مي رفت . راسو راه آنجا را ياد گرفته بود و هر روز براي خوردن تخمها مي آمد . به اين ترتيب ، از چاله درآمده و به چاه افتاده بود . بايد از آنجا مي رفت ، اما لازم بود که قبل از رفتن ، خرچنگ را ببيند .

هر نفس آواز عشق می‌ رسد از چپ و راست

ما به فلک می ‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ ایم یار ملک بوده‌ ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

“مولوي”

شما می توانید داستان ها، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش تفریح و سرگرمی چشمک مشاهده و مطالعه کنید. در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. به خصوص آنهایی که علاقمندند خود را بهتر بشناسند. ما را در شبکه های اجتماعی اینستاگرام و فیس بوک دنبال کرده و نظرات و پیشنهادات خود را مطرح کنید.

 

 

برایتان جالب خواهد بود

آزمون هوش: فقط باهوش ها قادر به پیدا کردن مجموع ارزش عددی عبارت آخر هستند!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 − یک =

دکمه بازگشت به بالا