;
تفریح و سرگرمی

حکایت کشاورز پیر و حاکم عادل

مضامین حکایات و داستان ها، حاکی از وضعیت اجتماعی و فرهنگی یک جامعه در گذر زمان هستند. در بیشتر این داستان ها مضامین اخلاقی و تربیتی مورد توجه قرار می گیرد. ریاکاری، چاپلوسی و … در این داستان ها به شدت نکوهش می شود. امروز چشمک با شماست با یک حکایت زیبای دیگر. حکایت کشاورز پیر و حاکم عادل.

تاکید این داستان بر این معنا استوار است که انسان های زمان حال از زحمات گذشتگان در حال بهره بردای هستند و باید سعی کنند دنیای بهتری برای آیندگان به میراث بگذارند.

بیشتر بخوانید: حکایت کشاورز فقیر و حاکم نیشابور

حکایت کشاورز پیر و حاکم عادل

روزی روزگاری حاکم شهر مشغول بازدید از روستایی بود. پیرمردی را دید که بر روی زمین مشغول کار بود. او مرتب زمین را با بیل خود می شکافت و نهال های درخت را در شکاف زمین قرار داده و آنها را می کاشت.

حاکم مدت زمانی به تماشای پیرمرد نشست. سپس دستور داد تا پیرمرد را حاضر کنند.

پیرمرد حاضر شد.

حاکم از او پرسید:

– ای پیرمرد با این کهولت سن چه می کنی؟ آیا فرزندی نداری که از تو نگهداری کند! اکنون باید در خانه بنشینی و یاد خدا کنی!

پیرمرد بدون آنکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:

-نهال گردو می کارم  تا در بهار جوانه بزند.

پادشاه با صدای بلند خندید و گفت:

-ولی تو خیلی پیر شدی. احتمالا فرصت کمی داشته باشی. فکر نمی کنم عمر تو کفاف دهد تا از ثمره این درخت ها استفاده کنی!

سپس پیرمرد سرش را بلند کرد و گفت:

– به کسی با کاشتن این نهال ها آسیبی نمی زنم. روزی دیگران کاشتند، ما خوردیم. حالا باید ما بکاریم، تا بعد از ما دیگران بخورند.

شاه از این پاسخ پیرمرد بسیار خوشش آمد. به یکی از خدمتکارانش گفت:

-صد دینار طلا به این پیرمرد دهید. این پیرمرد شایسته تقدیر است.

پیرمرد طلاها را گرفت و گفت:

-جناب حاکم! دیدید؟ درخت من قبل از اینکه رشد کند، میوه داد!

شما می توانید داستان ها، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش تفریح و سرگرمی چشمک مشاهده و مطالعه کنید. در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. به خصوص آنهایی که علاقمندند خود را بهتر بشناسند. ما را در شبکه های اجتماعی اینستاگرام و فیس بوک دنبال کرده و نظرات و پیشنهادات خود را مطرح کنید.

لینک های مرتبط:

حکایت بهلول و مرد کفشدوز شیاد

 یکی از جغدها را انتخاب کن تا خودت را بهتر بشناسی!

داستان ملا نصرالدین و غاز یک پا

حکایت مرد نابینای ثروتمند و بی خیال ترین فرد جهان

بار کج هیچ گاه به مقصد نمی رسد: داستان الاغ سخت کوش  و بز حسود

حکایت: ملا نصرالدین و دیگی که فرزند به دنیا آورد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − هشت =

دکمه بازگشت به بالا