زندگی

حکایت چوپان باهوش و حاکم ظالم

داستان ها و حکایات فارسی مملو از پندها و عبرت هاست. مطالعه این داستان ها راه درست زندگی و ارتباط با مردم را به ما نشان می دهد. می توانند تلنگری باشند برای تغییر نگاهمان و حرکت به سوی جلو. در حکایت چوپان باهوش و حاکم ظالم با فردی روبرو هستیم که علیرغم نداشتن جایگاه اجتماعی فرد توانا و با هوشی است. اما ممکن است که هیچگاه مورد احترام نبود. با چشمک و این داستان جالب همراه باشید.

بیشتر بخوانید: حکایت کلاغ و کوزه اب

حکایت چوپان باهوش و حاکم ظالم

روزی روزگاری در زمان های قدیم حاکمی به نام شاهمردان زندگی می کرد. روزی حاکم دانشمندان شهر را جمع کرد و دو سوال از آنها پرسید.

-در اسرع وقت پاسخ سوالات زیر را بیابید: فاصله شرق و غرب چند روز است؟ خدا الان داره چیکار میکنه؟ اگر سه روز دیگر جواب این دو سوال را پیدا نکردید، همه شما را از بین خواهم برد.

فرمان حاکم باید اطاعت می شد وگرنه سرانجام مشخص بود، مرگ.

دانشمندان سه روز فکر کردند، اما هیچکس نتوانست پاسخ سوالات را پیدا کند. پس از گذشت سه روز، جلادان دانشمندان را در محوطه بازجویی جمع کردند. با این حال هیچ کس پاسخ سؤالات شاه را نمی دانست. چوپانی که گوسفندان را در پای کوه مرتفع می‌چراند، وضعیت دانشمندان را از دور می دید. از سوارکاری که در حال عبور بود پرسید چه خبر است؟ مسافر گفت:

حاکم از دانشمندان قوم خود پرسیده است که: بین مشرق و مغرب چند روز است؟ و خدا در حال حاضر چه می‌کند؟

او سه روز به این دانشمندان فرصت داد  تا پاسخ سؤالات را بیابد. زمان مقرر امروز به پایان رسید. با این حال، هنوز هیچ کس نتوانسته است پاسخ سوالات را بیابد. اکنون حاکم می خواهد همه را گردن بزند.

چوپان پس از اطلاع از این وضعیت، بدنبال سوارکار حرکت و به سوی میدان شهر رهسپار شد.

چوپان و صحبت با حاکم

پس از جمع شدن همه مردم، حاکم بر تخت خود نشست و گفت:

– هرکی جواب سوالم رو پیدا کرده است، بیاید جلو و جوابم را بدهد.

سرهای جمع شده در میدان به جلو خم شده بود . همه ترسیده بودند. در حالی که همه فکر می کردند ممکن است بزودی دانشمندان اعدام شوند: جوانی با لباس سفید و کلاهی کهنه بر سرش وارد میدان شد.

به حضور حاكم آمد و گفت: قربان جواب سؤالات شما را يافتم. مردمی که این وضعیت را دیدند تقریباً از تعجب یخ زده بودند.

پادشاه گفت: می دانی که اگر به ​​سوالات درست جواب ندهی، سرت از گردن جدا می شود.

چوپان گفت: بله جناب حاکم.

-حاکم گفت: اگر چنین است، به من بگو بین شرق و غرب چند روز است؟

-چوپان بلافاصله گفت: فقط یک روز راه است، سرورم.

-از کجا می دانی که هست؟

– اگر راه دو روزه بین مشرق و مغرب بود، خورشید در نیمه راه بود. اما اینطور نیست؛ خورشید صبح از مشرق طلوع می کند و در غرب غروب می کند. پس این مسافت فقط یک روز راه است.

سپس حاکم سوال دوم را پرسید: خدا الان چیکار می کند؟

این بار چوپان پاسخ داد:

سرورم از تاج و تخت بیائید پایین و جایتان را به من بدهید. تا پاسخ شما را بدهم.

حاکم درخواست چوپان را پذیرفت. بلند شد و رفت پایین. مرد جوان بر تخت ایستاد و گفت:

مردم! اکنون خداوند متعال چوپان را فرمانروا و فرمانروا را چوپان قرار داد.

حاکم از پاسخ های چوپان خوشش آمد. دانشمندان را بخشید و چوپان جایگاه خوب و شایسته ای در میان مردم و حاکم یافت.

دیگر داستانها:

حکایت بهلول و مرد کفشدوز شیاد

بار کج هیچ گاه به مقصد نمی رسد: داستان الاغ سخت کوش  و بز حسود

حکایت مرد حکیم و حاکم شهر

داستان ملا نصرالدین و غاز یک پا

حکایت شیر مغرور و موش

شما می توانید داستان ها، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش تفریح و سرگرمی چشمک مشاهده و مطالعه کنید. در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. به خصوص آنهایی که علاقمندند خود را بهتر بشناسند. ما را در شبکه های اجتماعی اینستاگرام و فیس بوک دنبال کرده و نظرات و پیشنهادات خود را مطرح کنید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دوازده − دوازده =

دکمه بازگشت به بالا